تو با من چه کردی؟
تو با قلب ویرانه ی من چه کردیببین عشق دیوانه ی من چه کردی در ابریشم عادت آسوده بودمتو با حال پروانه ی من چه کردیچه کردی ننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانه ی من چه کردیچه کردی مگر لایق تکیه دادن
ده سال گذشت
تیرماه سال ۸۷ بود که اولین بار دیدمت... هزار بار با خودم گفتم کاش نمیدمت... مگه تو با بقیه چه فرقی داشتی که اینطوری به دل من نشستی و زندگی من رو عوض کردی... داشتم فرض میکردم اصلا نمی اومدم اینجا و تور
و من هنوز ایستاده ام...
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار توکنار این قطارِ رفته ایستاده,ام... #قیصر_امینپور
باران
گــفتـی که به احــترام دل باران, باشبـاران شـــدم و به روی گـل بـاریدم گفــتـی که بـبـــوس روی نـیلوفـر رااز عـشــق تو گونه های او بوســیدم گفـتی که سـتاره شو دلی روشن کنمن هــمـــچو گــل ســـتاره ها ت
حرف آخر
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو راخبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بیبرگ و نوا نیست تو راالتفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو رابا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو
ره عشق
این توضیح مختصر اولین دیدگاهت اینجاست که همه محتویات اینجا رو جواب می ده... «شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت: 20:10 | توسط: عروس قصه | سلام و خداحافظ. همیشه یه جا شروع میشه یه جا هم تموم میشه.» ساعت و تاریخ رو شاید بشه باهاش کنار اومد... ولی اسمی که باهاش نظر دادی داره یه عمری می سوزونه من رو... خوش باشی و بر...
هوای تو
این توضیح مختصر اولین دیدگاهت اینجاست که همه محتویات اینجا رو جواب می ده... «شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت: 20:10 | توسط: عروس قصه | سلام و خداحافظ. همیشه یه جا شروع میشه یه جا هم تموم میشه.» ساعت و تاریخ رو شاید بشه باهاش کنار اومد... ولی اسمی که باهاش نظر دادی داره یه عمری می سوزونه من رو... خوش باشی و بر...
حکایت ما
این توضیح مختصر اولین دیدگاهت اینجاست که همه محتویات اینجا رو جواب می ده... «شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت: 20:10 | توسط: عروس قصه | سلام و خداحافظ. همیشه یه جا شروع میشه یه جا هم تموم میشه.» ساعت و تاریخ رو شاید بشه باهاش کنار اومد... ولی اسمی که باهاش نظر دادی داره یه عمری می سوزونه من رو... خوش باشی و بر...
۶/۶
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
نگاه تو
آنچه گذشت: تابستون 87 جرقه ای بود که پاییز 87 آتش گرفت و تابستون 88 در اوج خودش بود تا اینکه... تا اینکه رفته رفته این آتیش کم و زیاد می شد تا مرز خاموشی می رفت و باز با دمی قوت می گرفت ولی قوتش به تابستون 89 نرسید... خاطره ها گواه اون روزها بودند... شب نخوابیدن و اشک ریختن... با سِیلی از آدم های مخ...
چهارشنبه ۲۸ تیر
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
و اما عشق...
آنچه گذشت: تابستون 87 جرقه ای بود که پاییز 87 آتش گرفت و تابستون 88 در اوج خودش بود تا اینکه... تا اینکه رفته رفته این آتیش کم و زیاد می شد تا مرز خاموشی می رفت و باز با دمی قوت می گرفت ولی قوتش به تابستون 89 نرسید... خاطره ها گواه اون روزها بودند... شب نخوابیدن و اشک ریختن... با سِیلی از آدم های مخ...
اوضاع ما
چی شد که سیگاری شدی؟یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… چی شد که ترک کردی؟یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم… چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم… چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟یه شب بارون میومد…خیلی تنها بودم…تو خیابون دیدمش…اون تنـــــــها نبـــــــود…. ...
زمان
۱۳۹۶/۰۵/۰۳ من و تو بارها"زمان" رادر کافه هاو خیابان هافراموش کرده بودیم.و حالا "زمان" داشت از ماانتقام می گرفت! نوشته شده توسط یار قدیم در ساعت | لینک |
قدیم تر ها
روزگار عوض شده! مثل دفترهای قدیمی بودیم،دو به دو باهم، هرکدام را که میکندند،آن یکی هم کنده میشد! حالا سیمیِ مان کردندکه با رفتن دیگریکَکِ مان هم نَگزد... نوشته شده توسط یار قدیم در ساعت | لینک |
همچنان هستم :)
۱۳۹۶/۰۵/۱۶ همچنان هستم :) سلام. بعد کلی تلاش تونستم یه هفته مرخصی بگیرم و بیام شهرستان... جات خالی چقدر اینجا خوبه... کاش می شد اینجا موند... حیف... نوشته شده توسط یار قدیم در ساعت | لینک |
چهارشنبه...
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
پنجشنبه
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
یکشنبه
آنچه گذشت: تابستون 87 جرقه ای بود که پاییز 87 آتش گرفت و تابستون 88 در اوج خودش بود تا اینکه... تا اینکه رفته رفته این آتیش کم و زیاد می شد تا مرز خاموشی می رفت و باز با دمی قوت می گرفت ولی قوتش به تابستون 89 نرسید... خاطره ها گواه اون روزها بودند... شب نخوابیدن و اشک ریختن... با سِیلی از آدم های مخ...
بعضی چیزها
بعضی از چیزهاتنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارندو انسانبرای نزدیک شدن به آنها نبایدپافشاری کندمثل عشقسیاستو مهاجرت...من بر آسمان خراش هاپرنده های مهاجر زیادی دیده امکه چشم هایشان پر از اشک بود! سايبر هاكا نوشته شده توسط یار قدیم در ساعت | لینک |